راز سخن

شمارهٔ ۳۵۷

زبان که یاد دل بوالفضول می‌آرد

زبان که یاد دل بوالفضول می‌آرد
سند به دعوی ملک نزول می‌آرد
نصیب نیست مرا از شکفتگی که جهان
چو غنچه‌ام ز گلستان ملول می‌آرد
ز باغبان چو کسی شاخ سنبلی طلبد
به صد عزیزی موی رسول می‌آرد
ز دست مطرب مجلس چو دف کنم فریاد
برای نغمه‌ای از بس اصول می‌آرد!
ز کارسازی همت سلیم شکوه مکن
که هرچه می‌کنی آن را قبول می‌آرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.