شمارهٔ ۳۳۰
قصه ی منصور را سر کرده است
قصه ی منصور را سر کرده است
باز صوفی از کجا بر کرده است
خار در دعوی زبان را تیز کرد
گوش خود را گل ازان کر کرده است
شد دگر ارزان متاع بیخودی
کاروان بوی گل سر کرده است
شوخ چشمی های خوبان هم بلاست
خنده ی گل ابر را تر کرده است
پیش زاهد توبه کردم از شراب
ساده لوحی بین که باور کرده است
صحبت پاکان نباشد بی اثر
رشته را هموار، گوهر کرده است
شکوه ی من نیست از رهزن سلیم
آنچه با من کرده، رهبر کرده است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.