راز سخن

شمارهٔ ۲۱۸

هرجا نشسته، بی سروسامان نشسته است

هرجا نشسته، بی سروسامان نشسته است
نقش دلم به عشق، پریشان نشسته است
رفت از برم چو یار، تماشای گریه کن
دریا بود خموش چو طوفان نشسته است
از دل اثر نماند [و] غم او همان به جاست
بر باد رفت خانه و مهمان نشسته است
از بس فشرده ام به هم از جور روزگار
دندان من چو بخیه به دندان نشسته است
موری ز قید سلسله ی غم خلاص نیست
این گرد بر سریر سلیمان نشسته است
ای گل بیا که بی تو به طرف چمن سلیم
دلگیر همچو طفل دبستان نشسته است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.