راز سخن

شمارهٔ ۲۱۱

بر سر عشق تو هرکس هست با من دشمن است

بر سر عشق تو هرکس هست با من دشمن است
آنکه اشکی پاک می‌سازد ز چشمم دامن است
در کف او می به رنگ شبنم روی گل است
بر میانش تیغ چون آب میان گلشن است
برنمی‌خیزیم از جای خود و آواره‌ایم
دامن صحرای مجنون تو طرف دامن است
همچو من منصور را سامان رسوایی کجاست
مایهٔ حلاجی او پنبهٔ داغ من است
کوچهٔ زنجیر را ماند به عهدش روزگار
بس که از بیداد او هر خانه‌ای پر شیون است
دشمن جان است دل اهل محبت را سلیم
یوسف ما را همیشه گرگ در پیراهن است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.