شمارهٔ ۱۷۰
فغان که در ره ما بانگی از درایی نیست
فغان که در ره ما بانگی از درایی نیست
هزار قافله رفت و نشان پایی نیست
ز کجروی نبرد هیچ کس به مقصد راه
که تیر را بجز از راستی عصایی نیست
شراب، حوصله ی هر کسی کند ظاهر
که همچو دختر رز، مردآزمایی نیست
سلام چیست، ندارم چو از کسی طمعی
دعا برای چه گویم چو مدعایی نیست
سلیم، هر چمنی را که بود گردیدم
به بینوایی من، مرغ بینوایی نیست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.