راز سخن

شمارهٔ ۱۵۸

سروکارم نه به کفر و نه به دین می بایست

سروکارم نه به کفر و نه به دین می بایست
رقمی خوشتر ازین نقش جبین می بایست
آنچه بایست در آیین وفا، من کردم
این قدر هست که بختم به ازین می بایست
دل ز سودای تو دیوانه شد و خشنودم
بی جنون عشق نکو نیست، چنین می بایست
در خیال تو مرا از هوس تنهایی
خلوتی تنگتر از خانه ی زین می بایست
در جهان گر کسی از عیب خود آگه می بود
پای طاووس چو بط پرده نشین می بایست
دوست همصحبت دشمن شده، برخیز سلیم
همه اسباب جنون بود، همین می بایست!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.