راز سخن

قطعه شمارهٔ ۲۸

دیدمش دوش رخ تراشیده

دیدمش دوش رخ تراشیده
گفتم ای جان و دل که روی تو خست
گفت مشاطه بهر چشم بدان
خالی از وسمه بر رخم می‌بست
عرضم زانکه سخت نازک بود
تاب وسمه نداشت خون برجست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.