راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۷۲

همرنگ رویش در چمن، گل یاسمن گردیدمی

همرنگ رویش در چمن، گل یاسمن گردیدمی
دایم به بویش چون صبا، گرد چمن گردیدمی
این گل به دامن چیدنم، باشد ز شوق عارضت
کو خاری از باغ تو تا دامن ز گل در چیدمی
در حلقه سودای او، مردی به گردی می‌رود
من نیز سودا می‌کنم، باری بدان ار رندمی
هر کس شناعت می‌کند، بر من که نشنیدی سخن
گر من سخن بشنیدمی، چندین سخن نشنیدمی
چون او نمی‌آید شبی، بر سر به پرسیدن مرا
ای کاشکی خواب آمدی، تا من به خوابش دیدمی
لب بر لب من می‌نهد، چون نی دم من می‌دهد
گر دم ندادی هر دمم، چندین چرا نالیدمی
بوسیدن جام لبش، گر نیست روزی کاشکی
چون جرعه افتادی که من خاک درش بوسیدمی
سودای پنهانم قلم، کرد آشکارات چون کنم؟
ای کاش مقدورم شدی، کاتش به نی پوشیدمی
سلمان خیال روی او چون نامه‌ای دان در درون
گر نیستی در خویشتن چندین چرا پیچیدمی؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.