غزل شمارهٔ ۳۵۴
به نیازی که با خدا داری
به نیازی که با خدا داری
که دلم بیش ازین نیازاری
من نیاز آرم ار تو ناز آری
من نیاز آرم ار تو ناز آری
دل من بردهای ز دست مده
چه شود گر دلی به دست آری
ای ز زاری عاشقان بیزار
عاشقان چون کنند بیزاری
زارم از بی زری و میترسم
که کشد بی زری به بیزاری
چاره کار من زرست چو نیست
زاریی میکنم به ناچاری
بخت خود را به خواب میبینم
کاشکی دیدمی به بیداری
من افتاده بر توانم خواست
از سر جان اگر کنی یاری
ما نیاریم کرد در تو نظر
نظری کن به ما اگر یاری
بوی زلفت اگر مدد ندهد
برنخیزد صبا ز بیماری
بار دل بس نبود سلمان را
عشق در میخورد به سر، باری
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.