غزل شمارهٔ ۵۰
شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است
شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است
امیدوارم از آن رو، که صبح، نزدیک است
به خفتگان، خبری میدهد، خروش خروس
ز هاتف دگرست، آن خطاب نزدیک است
صبا، سلاسل دیوانگان عشق تو را
به بوی زلف تو هر صبح، داده تحریک است
بپرس حال من از چشم خود، که این معنی
حکایتی است که معلوم ترک و تاجیک، است
ز کفر زلف تو، دل ره نمیبرد بیرون
که راه پر خم و پیچ و محله تاریک است
نمیرسد به خیال تو، آب دیده من
که دیده، سخت ضعیف است و راه، باریک است
تو مالکی به همه روی، در ممالک حسن
مرا بپرس، که سلمانت از ممالیک است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.