راز سخن

ولدنامه

بخش ۱۶۰ | ولدنامه | سلطان ولد

بلکه خود بی اشارتی معلومشود او را تو گر کنی مکتوم
ز آنکه اندر نهاد او آن راپیش از این در ازل نهاد خدا
جان او بود در جهان الستزان می و جام جاودانی مست
همچو ماهی درون آن دریابی شب و روز در وصال و لقا
با عزیزان بهر طرف در سیردر جهانی که ره ندارد غیر
بی زبان و دهان بهم گویانبی سر و بیقدم بهم پویان
چون که از امر اهبطوا آن جانآمد و بسته شد در این زندان
در تن آب و گل قرار گرفتاز چنان دولتی کنار گرفت
شد فراموشش آن ز صحبت تنگشت مشغول مال و بچه و زن
چونکه رمزی دهند از آن یادشدو جهان پر شود ز فریادش
زانکه ز او ّ ل وقوف داشت از آنلیک پیشش حجاب بد نسیان
بسته بود آن بیاد آوردیتا که سر بر زند چنین دردی
آیدش یاد از آن جهان قدیمآن می صاف و آن شهان ندیم
آن وطنگاه و موضع مألوفوان سخنهای بی ظروف حروف
لیک هر گو ندیده است آن راآنچنان دوروگشت و جولان را
زین جهان رسته است چون حیوانچه خبر باشدش ز عالم جان
گر کنی شرح پیش او صد سالوصف حسن جلیل بی ز زوال
اندر او هیچ آن اثر نکندیک سخن زان بگوش درنکند
با چنین شخص گفتن بسیارچون سخن گفتن است با دیوار
هیچ فهم سخن کند دیوارگر بگوئی تو اندک و بسیار
لیک میگو علی العموم سخننورها میفشان ز علم لدن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.