ولدنامه
بخش ۱۱۹ | ولدنامه | سلطان ولد
گر نمودی یکی بخلقان روهمه یکسان شدی ولی و عدو
خلق اغیار یار گ شتندیمونس و غمگسار گشتندی
بوالحکم از کجا شدی بوجهلهمه دشوارها نمودی سهل
همه گلشن بدی نبودی خارکس ندیدی قرین یار اغیار
روح گشتی فرید بی جسمیبر مسمی کجا بدی اسمی
بی حجاب آن جهان نموده شدیزانکه شرک از همه زدوده شدی
همه گشتی چنان که بود اولروح صافی شدی ز دام و دغل
لاشدی هرچه آن نمی بایدبنمودی هر آنچه می شاید
پردۀ کون را خدا آویختپس آن گونه گونه خلق انگیخت
نیک و بد صاف و درد پاک و پلیدپس پرده نهان ز شخص بلید
تا که هر گول فهم آن نکندجهل را تا ز بیخ بر نکند
همچو در لیل تار دیدۀ بازنکند فرق زاغ را از باز
پیش او گرگ یک بود با میشنشناسد که کی پس است و که پیش
روز محشر شود همه پیدانیک و بد بیش و کم صواب و خطا
این جهان که شب است برخیزدبعد از آن نیک و بد نیامیزد
همه از همدگر جدا گردندهر گروهی بجنس واگردند
دانه ها زیر خاک یکسان اندزانکه از چشم خلق پنهان اند
چون ز صور بهار نشر شوندهمه از گور خاک حشر شوند
سر هر دانه ای شود پیدادر نظر نیک و بد شوند جدا
میشود زنده بعد مرگ زمیناز دم نوبهار نیکو بین
چون سرافیل نوبهار آیداز زمین مرده دانه ها زاید
برگها سرکند ز گور شجربا دو صد غنچه از برای ثمر
حشر خلقان چنین بود در نشربیشک این را بدان گذر از نشر
آنکه این حشر میکند بجهانهم کند حشر جملۀ خلقان
همچنین در قیامت این خلقاناز لحد سرکنند پیر و جوان
یک بود ابیض و یکی اسودگردد ابیض قبول و اسود رد
کافران را بود مقام جحیممؤمنان را بود سرای نعیم
روز از آن خواند حق قیامت راکه نهانها شود در او پیدا
یوم دین گفت بشنو از قرآنزانکه از وی فناست لیل جهان
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.