ولدنامه
بخش ۵۷ | ولدنامه | سلطان ولد
همچو کشتی ببحر مردم رامیبرد سوی شهرها بی پا
اندر آن خفته کرده پای درازناگهان میزنند سر ز طراز
همچنین در حضور شیخ نشینعاقبت خویش غرق نور ببین
نی بایام سنگ لعل شوداز تف آفتاب اگر نرود
رفتنش بی نشان و بیچون استهرکه او را نداند آن دون است
صحبت شیخ به ز ذکر خداستزانکه از او نیست آن صفات جداست
هرکه با شیخ همنشین گرددپاک از خشم و کبر و کین گردد
صحبت شیخ صحبت حق استدو مبین شیخ رحمت حق است
هر که دو دیده باشد او محجوببیخبر ماند از چنان محبوب
تو مبین دو اگر یگانه کسییک ببین تا بوصل دوست رسی
گفت روزی مرا صلاح الدینکه تو بر من کس دیگر مگزین
که برون از من ای ولد میداننیست چیزی در آشکار و نهان
عرش و کرسی و آسمان و زمیننیست از من برون یقین دان این
نور حقم در این تن خاکینیم از خاک هستم افلاکی
عاقبت بر فلک روم چو ملکهمچنان بگذرم ز هفت فلک
زانکه سر خدای ذات من استهمه اسرار دل صفات من است
همه ارواح پاک جویندمبی دهان و زبان بگویندم
که تو سری و جان ما چون سرسر بی سر بود کم از سر خر
گرد روحم فرشتگان گردانهمه انجم چو ماه من رخشان
دمبدم روح من سفر داردتو مپندار کو مقر دارد
گفت یزدان که کل یوم شانکار ما را نه حد بود نه کران
سفر حق بود مطابق اوسفر هر کسی است لایق او
سفر مرد حق بود بیچونبرتر از شش جهت سوی بی سون
راه او را نه پاست نی رفتارمنزلش را نه سقف و نه دیوار
در ره او نه پ ا و نی قدم استمنزلش بی حدوث از قدم است
سر و پا از قبیل تن باشددر ره جان نه مرد و زن باشد
هست رفتار معنوی جان راسقف و دیوار معنوی جان را
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.