ولدنامه
بخش ۵۲ | ولدنامه | سلطان ولد
گفته از صدق ما غلامانیمشاه خود را بعشق جویانیم
عاشقانیم سوی دوست رویمآن اوئیم پس برکه رویم
لابه ها کرده زین نسق شب و روزبا دو چشم پر آب از سرسوز
گریۀ زارشان چو رفت از حدبانگ و افغانشان گذشت از ع د ّ
اشک چشمانشان چو جیحون شدجانهاشان ز هجر پر خون شد
چونکه دشمن بجانشان نگریستکرد رحمت بر آن گروه و گریست
سنگ چون موم شد ز آتششانبلکه بگداخت شد چو آب روان
چون شنیدند هر دو زاری راساز کردند چنگ یاری را
در گشادند و راهشان دادندقفل های ببسته بگشادند
توبه هاشان قبول شد آن دمشاد گشتند و رفت از ایشان غم
باز خوش پر و بال بگشادندباز از نو ز مادران زادند
باز از نو جهان جان دیدندخویش را بی جسد روان دیدند
حکمت از سینه شان بجوش آمدعوض جهل عقل و هوش آمد
همه ظلم ت بدند نور شدندهمه ماتم بدند سور شدند
خار انکارشان شده گلشنشب تاریکشان چو مه روشن
همه گشتند صافی و چالاکچون ملک رفته جمله بر افلاک
همه را گشت چشمها بیناهمه عالم شدند بر اسما
باز مقبول آن دو شاه شدندباز ایمن در آن پناه شدند
سر آن رشته را که گم شده بودیافتند و زیانشان شد سود
بندۀ شه صلاح دین گشتندباز عشق ورا رهین گشتند
شیخ شد باز از همه خشنودباز از نو گناهشان بخشود
دادشان از کرم عطائی نواز رخ خوب خود لقائی نو
عمرده روزشان هزاران شدبلکه خود بیشمار و پایان شد
کفرشان را ز لطف کردایمانجان جمله رسید در جانان
جانشان از بلای هجر رهیدباز هر عاشقی بوصل رسید
درد از درد دوست صاف شودمس دون زرکی از گزاف شود
کیمیا هر کسی نداند ساختعلم عشق کم کسی افراخت
کیمیا چیست سر فدا کردندائماً رو بمرگ آوردن
کیمیا دان که کشتن نفس استهرکه کشتش ز حبس هستی رست
کیمیا مردن است چون مردیصاف نوشی شراب بی دردی
مرده شو زیر پای مرد خداتا شوی زنده وروی بالا
نظرش هست کیمیای جلالمس تو زر شود از او در حال
سوی ب ی سوی کم سواری تاختدر ره عشق نادری سر باخت
هر که سر باخت او شود سرورزنده باشد همیشه بی پیکر
سر بی سر سزای افسار استسر بی سر شه و جهاندار است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.