بخش ۳۸ - رفتن مولانا باز بدمشق
چند سالی نشست و باز ز عشق
چند سالی نشست و باز ز عشق
رفت با جمع خلق سوی دمشق
باز از نو فکند صد غوغا
جمله گفته زهی عجب سودا
مدتی کرد شور های عجب
گفته خلقان که چیست این یارب
ما چنین عشق و شور نشنیدیم
نی چنین شوق در کسی دیدیم
ماهها در دمشق ساکن شد
عاشقی کی ز عشق ساکن شد
روز و شب یکدمش قرار نبود
بی قدح خمر عشق می پیمود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.