ولدنامه
بخش ۳۶ | ولدنامه | سلطان ولد
شمس تبریز را بشام ندیددر خودش دید همچو ماه پدید
گفت اگرچه بتن از او دوریمبی تن و روح هر دو یک نوریم
خواه او را ببین و خواه مرامن ویم او من است ای جویا
هر دو با هم بدیم بی تن و جانپیش از آن کاین فلک شود گردان
نی فلک بود و نی مه و نی خورکه مرا بود او چو جان در خور
بی فلک جمله عیش ها کردیماز کف شه چه باده ها خوردیم
بی زمین و زمان بهم بودیماز وجود جهان نیفزودیم
فهم ها کی رسد بحالت ماچون نداریم در جهان همتا
مغز مائیم و دیگران همه پوستاز غنی و فقیر و دشمن و دوست
زین خلایق نه ایم ما یا رامشمر ز اهل این جهان ما را
این جهان خیره است اندر ماطالب ماست خلق ارض و سما
حالت ما بکس نمی ماندکیست کاحوال ما عیان داند
من و او از چه رو همیگویمچونکه خود او منست و من اویم
بل همه اوست من در او درجمزو بود جمله دخلم و خرجم
او چو شخص است و هست من سایهنیست بی شخص سایه را مایه
بی وجودش مرا وجودی نیستبی ویم هیچ تا رو پودی نیست
ج نبش من همه ز جنبش اوستهیچ بی او مرانه پش ت و نه روست
پس ز من دائماً تو او را بیندر بد و نیک و در خشونت و لین
او چو خورشید و من چو یک ذرهاو چو دریا و من چو یک قطره
تری قطره نی که از دریاستهستی ذره نی ز شمس و سماست
مدح خود کردنم از این روی استکه خمم پر ز آب آن جوی است
پس همه مدح اوست در تحقیقاصل را گیر بگذر از تفریق
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.