راز سخن

ولدنامه

بخش ۱۹ | ولدنامه | سلطان ولد

نشنیدی که شاه جمله رسلمهدی و هادی و خفیر سبل
گفت روشن کما تعیشون داندر تموتون همان صفت برخوان
شخص از مرگ اگرچه بگدازدرخت هستی ز تن بپردازد
نشود بعد مرگ چیز دگرزهر کی گردد از گداز شکر؟
سرمه سرمه است اگرچه گردد خردنشود صاف او ز سودن دُرد
چیز دیگر کجا شود آن ذات؟چونکه او را بدل نگشت صفات
بلکه از خرد گشتن افزایدوصف خود را تمام بنماید
همچنین ذات و وصف جمله حبوبچون شود خرد هم بود مطلوب
گندم ار خرد شد همان باشدجو نخواند کسی کش آن باشد
گر گدازد ز نار کس زر راعین آن است بهر زیور را
همچنین نقره و مس و ارزیزنشوند از گداز دیگر چیز
چون گدازند هم همان باشندهرچه گردند همچنان باشند
دانه‌هایی که رفت زیر زمیننیست گشت و گداخت اندر طین
آخر کار چون برآرد سرعین دانه بود نه چیز دگر
همچنین هر کسی که مرد اینجاهمچنان حشر گردد ای جویا
گر تقی بود متقی خیزدور شقی بود هم شقی خیزد
مرگ همرنگ آدمی است یقینبر ولی لطف و بر عدو زو کین
مرگ مانند آینه است و در اوروی خود دید هر بد و نیکو
اینکه از مرگ گشته‌ای ترسانترست از خود بوَد یقین می‌دان
زشت رخسار توست نی رخ مرگجان تو چون درخت و مرگ چو برگ
از تو رسته است اگر نکو گر بدناخوش و خوش ضمیر توست از خود
بنگر چون شکر در آب روداندر آن آب آن شکر چه شود ؟
یک جُلابی شود خوش و شیرینچون ملاقات خسرو و شیرین
دل عاشق بود چو آن شکردر هر آن آب کاو برفت بخور
غیر عاشق چو زهر قتال استبد و نحس و خبیث و نکال است
گر بمیرد وگر زید آن دوننشود زانچه بود دیگر گون
هست این را نظایر بسیارعاقلان را بس است این مقدار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.