راز سخن

ولدنامه

بخش ۱۵ | ولدنامه | سلطان ولد

نشنیدی حکایت ابلیسکه چرا دور گشت از تقدیس
زانکه حق با فرشتگان فرمودکه بادم کنند جمله سجود
همه کردند سجده از دل و جانگشت ابلیس سرکش از فرمان
گفت هستی مرا چو از نار استپیش گل سجده کردنم عار است
کی روا باشد اینکه نیک ببدپست گردد چو بنده سر بنهد
نکنم هرگز ای یگانه خداگر کشندم سجود غیر ترا
گفت او را سجود بی امرمپشت کردن بود از این کم رم
پشت با امر من سجود بودروی بی امر من جحود بود
چون ملایک سجود آدم کنور نه بر جان خویش ماتم کن
امر را پاس دار و ژاژ مخاهرچه جز این کنی بداست وخطا
آنکه مأمور امر ما گرددعاقبت شاد و پیشوا گردد
بی عدد زین نسق ز حق بشنیدجز که بر تار معصیت ن تنید
امر را چون شکست شد ملعونقهر حق کردش از جنان بیرون
گشت از آن حضرت معلا دوررفت در خون خویش آن مغرور
همچنین داد با صحابه خبراز زبان خدای پیغمبر
عقل را چون بیافرید خداامر کردش که روی آر بما
روی آورد سوی حق بصفابار فرمود پشت کن بر ما
پشت را کرد سوی حق در حالگفت بنشین نشست بی اهمال
چونکه بنشست باز گفتش خیزعقل برخاست بی توقف ت یز
بازگفتش سخن بگوی بگفتچونکه گفتش خموش حرف نهفت
گفت بنگر نگاه کرد آندمگفت رو رفت شادمان بی غم
فهم کن گفت فهم کرد سخنکرد از جان هر آنچه گفتش کن
پس بفرمود عقل را بحقمچون تودر نیست بی بها بحقم
بحق کبریا و عزت منبحق بیشمار رحمت من
بحق استوای من بر عرشبحق ساکنان عالم فرش
که به از تو نیافریدستمزان سبب بر همه ‌ ات گزیدستم
همه عالم بتو پرستندماز تو باشند خلق در بندم
بتو باشد عناب من آخربر تو باشد عقاب من آخر
بتو خواهد رسید گنج ثوابچون ثواب است اجر راه صواب
یک شود از تو در نعیم مقیمیک رود از تو تا بقعر جحیم
گفتگویم همیشه با تو بودغیر تو امر من کجا شنود
همچنین صد هزار مدحش گفتصد هزار دگر بماند نهفت
پشت کردن بامر روی انستروی بی امر پشت گردانست
برد رحمت هر آنکه امر گزیدهرکه بی امر رفت دست گزید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.