راز سخن

شمارهٔ ۵۰۰

می سزد گر کله خویش به سر کج بینم

می سزد گر کله خویش به سر کج بینم
من که چون لاله ز خون دل خود رنگینم
چون فلک نی به هوای دل خود در چرخم
چون زمین بار جهان می کشم و تسکینم
ظاهرم رنگ دگر دارد و باطن دیگر
بدنم گرچه ز خاک است به جان سنگینم
باده چون نوشم و دلجمع چسان بنشینم
من که از شادی بسیار چو گل غمگینم
فرس فکر نرانم به هوای رخ کس
دایماً پیروی شاه کند فرزینم
بسته بادا در آن باغ سعیدا بر من
که خلد خار ندامت به کف گلچینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.