راز سخن

شمارهٔ ۴۸۰

به بوی زلف جانان پیچ و تاب ساکنی دارم

به بوی زلف جانان پیچ و تاب ساکنی دارم
چو بخت خویشتن امروز خواب ساکنی دارم
ز سردی های اوضاع فلک طبعم نمی جوشد
در این مینای سنگین دل شراب ساکنی دارم
نمی ریزم به روی خاک هر در اشک حاجت را
صدف آسا درون سینه آب ساکنی دارم
چو کوه از جای خود در دامن صحرا نمی‌جنبم
نه مجنونم سرابم اضطراب ساکنی دارم
ز یاد اهل رفتنم را کس نمی‌بیند
چو عمر بی وفا من هم شتاب ساکنی دارم
به یاد خال آن عارض که صد خرمن ز دل دارد
چو مور تنگدل با خود حساب ساکنی دارم
خیال روی او از دل سعیدا برنمی‌خیزد
در این ویرانه دایم آفتاب ساکنی دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.