راز سخن

شمارهٔ ۳۹۷

یک قامت بلند به هر می کشیدنش

یک قامت بلند به هر می کشیدنش
بالا برآید آب لطافت ز گردنش
دست که می رسد که گریبان او کشد
صد جان و دل کشیده سر از پای دامنش
میدان ترکتاز خیالات او منم
جای جفاست تا به دل از دیدهٔ منش
جان عزیز نیست اگر جسم او چرا
نازکتر از خیال نماند به من تنش
دیگر به خویش باز نیاید به سال ها
یک بار هر که از بر خود دید رفتنش
من باده نوش ساغر آن ساقیم که گاه
کیفیت شراب دهد لب مکیدنش
دارم بتی و شکر سعیدا که روی او
دیدن نمی توان مگر از دیدهٔ منش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.