راز سخن

شمارهٔ ۳۸۵

خورشیدوشی در به دری را چه کند کس

خورشیدوشی در به دری را چه کند کس
معشوق پریشان نظری را چه کند کس
یک کس به جهان واقف اسرار ندیدیم
این طایفهٔ بی خبری را چه کند کس
چشم از دو جهان دوختن آسان بود اما
از هر دو جهان پاک بری را چه کند کس
شاید که توان داشت دل از ماه جبینان
لیکن صنم مو کمری را چه کند کس
در هند توان دین و دل خویش نگه داشت
هندو بچهٔ لب شکری را چه کند کس
گفتند به لیلی که میامیز به مجنون
گفتا که بلی رنجبری را چه کند کس
تکلیف به دل کرد سرشکم که بیا گفت
همراهی این نوسفری را چه کند کس
من مفلس و زر می طلبد یار سعیدا
خود گوی چنین سیمبری را چه کند کس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.