شمارهٔ ۲۹۳
دگر ساقی به بزم ما چنان مستانه میرقصد
دگر ساقی به بزم ما چنان مستانه میرقصد
که عاقل وجد میآرد از او دیوانه میرقصد
به جام باده هردم دلنوازی ساز ای ساقی
که تا مستش کنی دیوانه استادانه میرقصد
چنان مستانه مرغان چمن پرواز میآرند
که دام امروز در هر رهگذر با دانه میرقصد
به دور دیگران افلاک دوران دگر دارد
همین در دور ما دوران دون طفلانه میرقصد
فلک از چرخ کی افتد زمین از پای ننشیند
که در بزم جهان تا شیشه و پیمانه میرقصد
نمیدانم که آدم در نهاد خود چه سر دارد
که نُه گردون سعیدا بر سر این دانه میرقصد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.