راز سخن

شمارهٔ ۲۲۰

زمین از اشک سرگردان من گرداب می‌گردد

زمین از اشک سرگردان من گرداب می‌گردد
زمان از ناله‌های زار من سیماب می‌گردد
مگر خورشید در این صبح با گل گرم سر کرده
که از گستاخیش در چشم شبنم آب می‌گردد
به چشم طالع ما سودهٔ الماس اگر پاشی
ز چشم ما نهان ناگشته آن هم‌خواب می‌گردد
مرا در فقر حاصل گشته اکسیر قناعت بس
که خاکستر به زیر پهلوم سنجاب می‌گردد
چسان مشاطه بربندد کمر یارب نمی‌داند
میانی را که از تشبیه مو بی‌تاب می‌گردد
مگر قصد شبیخونی سعیدا آسمان دارد
که امشب بر سر ویرانه‌ام مهتاب می‌گردد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.