راز سخن

شمارهٔ ۱۲۰

چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته است

چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته است
جز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است
دیگر کشد سر از بغل حکم آسمان
دیوانه ای که دامن صحرا گرفته است
اکثر ز سیر خویشتنش روی داده است
فیضی که چشم ما ز تماشا گرفته است
زاهد اگرچه ترک سرانجام کرده است
آوازه اش ولی همه دنیا گرفته است
گردیده چاک پیرهن یوسفم بخیر
دامان خود ز دست زلیخا گرفته است
روی تو را به زلف سیاه تو نسبتی است
روزی است دامن شب یلدا گرفته است
سر برده است و محرم اسرار کرده است
دل داده و زبان سعیدا گرفته است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.