راز سخن

باب ششم در ضعف و پیری

حکایت شمارهٔ ۶

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویشچو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خردیت یاد آمدیکه بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفاکه تو شیرمردی و من پیرزن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.