راز سخن

باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۱۶

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی.

از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایهٔ دیواری کردم، مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت، یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات به در آید، قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق بر آمیخته، ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطره‌ای چند از گل رویش در آن چکیده.

فی الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم:

ظَمَأٌ بِقَلبی لا یَکادُ یُسیغُهُرَشفُ الزُّلالِ وَ لَو شَرِبتُ بُحوراً
خرم آن فرخنده طالع را که چشمبر چنین روی اوفتد هر بامداد
مست می بیدار گردد نیمشبمست ساقی روز محشر بامداد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.