باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت شمارهٔ ۸
هرمز را گفتند: وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بیکران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش آهنگِ هلاکِ من کنند پس قولِ حکما را کار بستم که گفتهاند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیموگر با چون او صد برآیی به جنگ
از آن مار بر پایِ راعی زندکه ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شودبرآرد به چنگال چشمِ پلنگ؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.