راز سخن

شعر ۱۳ - ایضا فی الغزل

ان لم امت یوم الوداع تأسفا

ان لم امت یوم الوداع تأسفا
لاتحسبونی فی المودة منصفا
من مات لاتبکوا علیه ترحما
و ابکوا لحی فارق المتألفا
یا طیف ان غدر الحبیب تجانبا
بینی و بینک موعد لن یخلفا
لما حدا الحادی و جد رحیلهم
ظفر العدو بما یؤمل و اشتفی
ساروا باقسی من جبال تهامه
قلبا فلا تذر الدموع فتتلفا
یا سائلی عمن بلیت بحبه
ابت المحاسن ان تعد و توصفا
ماذا یقال ولا شبیه لحسنه
لو کان ذا مثل اذا لتألفا
فکشفن عما فی البراقع مختف
و ترکن ما تخفی الصدور مکشفا
هل یقنعن من الحبیب بنظرة
ظمان لو شرب البحیرة ما اکتفی
اوقفت راحلتی بارض مودع
و بکیت حتی ان بللت الموقفا
منهم الیهم شکوتی و توجعی
ما انصفون ولم اجد مستنصفا
سعدی صبرا فالتصبر لم یکن
فی العشق الا ان یکون تکلفا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.