راز سخن

بخش ۹ - حکایت

یکی نان‌خورش جز پیازی نداشت

یکی نان‌خورش جز پیازی نداشت
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
پراکنده‌ای گفتش ای خاکسار
برو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار از کس ای خواجه باک
که مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چابک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست
شنیدم که می‌گفت و خون می‌گریست
که ای نفس، خودکرده را چاره چیست؟
بلا جوی باشد گرفتار آز
من و خانه من‌بعد و نان و پیاز
جوینی که از سعی بازو خورم
به از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش
که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.