راز سخن

بخش ۱۲ - مثل

شتر بچه با مادر خویش گفت:

شتر بچه با مادر خویش گفت:
«پس از رفتن، آخر زمانی بخفت»
بگفت «ار به دست من استی مهار
ندیدی کسم بارکش در قطار»
قضا کشتی آنجا که خواهد بَرَد
وگر ناخدا جامه بر تن درد
مکن سعدیا دیده بر دست کس
که بخشنده پروردگار است و بس
اگر حق پرستی ز درها بَسَت
که گر وی بِرانَد نخوانَد کسَت
گر او تاجدارت کند سر بر آر
وگر نه سرِ ناامیدی بخار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.