بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربطزن
یکی بربطی در بغل داشت مست
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمردِ سلیم
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الّا به سیم
از این دوستانِ خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.