بخش ۷۵ - سؤال کردن برهمن
دگر گفت کی پهلو دلپذیر
دگر گفت کی پهلو دلپذیر
به سالی جوان و به اندیشه پیر
سواری شنیدم که چون برنشست
شد از دست و افتاد بر سر نشست
سخن گوید او هیچ تو نشنوی
بگوید همین تازی و پهلوی
به میدان چو خورشید چون دم زند
همه گوهر افشاند از لب زند
زبانش به پیری نگوید سخن
مر این داستان را تو پاسخ بکن
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.