راز سخن

شمارهٔ ۷

ای نعل من از غمت در آتش

ای نعل من از غمت در آتش
دل سوخته بر دلم هر آتش
نبود عجب ار چو آب گردد
از خجلت روی تو تر آتش
اندر خور چوب شد، که خود را
با روری تو داشت همبر آتش
می بر لب چون می تو، گشته ست
اندر دل جام و ساغر، آتش
آتش زحیای روی تو، آب
دود، از سخط خصلن برآتش
از نسبت نور چهره ی توست
در عالم کون بر سر آتش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.