راز سخن

شمارهٔ ۲۶۴

گر قصه ای از زلف چو چوگان تو آرم

گر قصه ای از زلف چو چوگان تو آرم
سرها همه چون گوی به میدان تو آرم
دستی به سر از حسرت و دستی به گریبان
دست دگرم کو که به دامان تو آرم
گر در چمن از حسن تو یک شمه سرایم
مرغان چمن را به گلستان تو آرم
تا غنچه لب از شرم به گلشن نگشاید
از سینه برون غنچه ی پیکان تو آرم
بندند لب از دعوی خون گر به قیامت
حرفی به لب از اجر شهیدان تو آرم
گر یک سخن از ذوق اسیری تو گویم
صد یوسف گم گشته به زندان تو آرم
بر شعر (سحاب) ار نکند شاه جهان گوش
بیتی دو سه از لعل سخندان تو آرم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.