راز سخن

شمارهٔ ۲۴۰

دل که پیش دوست گوید خون شدم

دل که پیش دوست گوید خون شدم
من کزو دورم چه گویم چون شدم
چون کمر بر قتلشان بستی چه شد؟
کز شمار عاشقان بیرون شدم
از دل ناکام و جان نامراد
بر مراد خاطر گردون شدم
از جنون عشق لیلی طلعتی
عاقبت سرگشته چون مجنون شدم
باشدم صد فتنه در جان تا به جان
چشم فتان تو را مفتون شدم
کار تا با این جفا کاران فتاد
از جفای آسمان ممنون شدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.