راز سخن

شمارهٔ ۱۷۱

آسمان هر ستمی با من می خواره کند

آسمان هر ستمی با من می خواره کند
می فروشش به یکی جرعه ی می چاره کند
عجب این است که گردیده به مویی در بند
دل دیوانه که صد بند گران پاره کند
اشک من با دل این سنگ دلان می پنداشت
که تواند اثری کرد که با خاره کند
اگر از سوزن پیکان تو ندوزیش به هم
کیست آن کس که علاج دل صد پاره کند
نیست اندیشه ز اغیار که این دل به فغان
همه کس را ز سر کوی آواره کند
سبزه ی خاک مرا جلوه گه مستان خواست
لطف حق بین که چها با من میخواره کند
هر که پرسد ز چه نظاره ی خلق است (سحاب)
یک نظر گو به مه روی تو نظاره کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.