راز سخن

شمارهٔ ۱۶۰

اسرار عاشقی ز دلی آشکار شد

اسرار عاشقی ز دلی آشکار شد
کآگه ز شوق ناله ی بی اختیار شد
نه منع پاسبان و نه آزار مدعی
فارغ کسی که خاک سر کوی یار شد
شادم که خاک کوی تو بر سر کسی نکرد
تا بر ره تو دیده ی من اشکبار شد
رفتم چنان ز بوی گل از خود که نیستم
آگه که کی گذشت خزان کی بهار شد
چندان شده است مایل خون ریختن کزو
صید دل (سحاب) هم امیدوار شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.