راز سخن

شمارهٔ ۱۵۵

ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟

ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟
اینکه خلقی از قفایش پای در گل می‌رود
دل چو می‌رفت از قفای او وداع جان نکرد
ز آنکه می‌داند که جان هم از پی دل می‌رود
چون به بزمی بیندم اول مرا از صحبتی
می‌کند با دیگران مشغول و غافل می‌رود
مشکل از این گشته کار من که عشق نیکوان
آمد آسان در دل من لیک مشکل می‌رود
این دل سرگشته را چون نیک بینم در قفاست
هرکجا موزون‌قدی شیرین‌شمایل می‌رود
گر برفت از تیغ جورش بر زمین خونم (سحاب)
خود ز چشمم ز آرزوی تیغ قاتل می‌رود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.