شمارهٔ ۱۵۲
مرا مشکل گشا تا دل نباشد
مرا مشکل گشا تا دل نباشد
ز دل کارم چنین مشکل نباشد
ز شرم قاتلم هر کشته ی را
به محشر شکوه از قاتل نباشد
بگوئید آنکه غافل شد زحالم
ز آه غافلم غافل نباشد
سزد با سرو من پای تذروی
به گل از سر و پا در گل نباشد
ز خط حسنش نشد زایل بگو دل
در این اندیشه ی باطل نباشد
(سحاب) آن را که تخم مهری افشاند
بجز بیحاصلی حاصل نباشد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.