شمارهٔ ۱۳۷
با دل آگه شدم آن شوخ ستمکاره چه کرد
با دل آگه شدم آن شوخ ستمکاره چه کرد
از پی چاره ندانم دل بیچاره چه کرد
رحمی آمد به دلش عاقبت از گریهٔ من
قطرهٔ آب ببینید که با خاره چه کرد
کرده دورم ز برت با همه ثابتقدمی
دیدی آخر که به من گردش سیاره چه کرد
با من این گریه بیهوده به جز اینکه همین
کشت و هنگام نگه مانع نظاره چه کرد
زخمهای دلم از ناوک دلدوز بدوخت
مرهمش را بنگر با دل صد پاره چه کرد
تا خورم می نخورم غم که اگر با همه کس
آسمان هر ستمی کرد به میخواره چه کرد
ما در اول قدم از پای فتادیم (سحاب)
در ره عشق بتان تا دل آواره چه کرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.