راز سخن

شمارهٔ ۲۹

تا این دل دیوانه بود عاقلهٔ ما

تا این دل دیوانه بود عاقلهٔ ما
از طعن جنون بیهده باشد گلهٔ ما
آسوده غم عشق ز تنگی دو عالم
روزی که نمودند به او حوصلهٔ ما
شادابی دل داده به خار و خس این دشت
خونی که به هر گام چکد ز آبلهٔ ما
عمریست که پوییم ره کویش اگرچه
از او نبود جز قدمی فاصلهٔ ما
دربار، به جز عشق نداریم متاعی
ایمن بود از راه زنان قافلهٔ ما
بر شاه (سحاب) ار رسد این نظم عجب نیست
کز لعل لب یار ببخشد صلهٔ ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.