راز سخن

شمارهٔ ۱۶

بگشای پای ما که کمند وفای ما

بگشای پای ما که کمند وفای ما
محکم تر است از همه بندی به پای ما
رفتیم از پی دل و دانی به راه عشق
گمراه تر از ما که بود رهنمای ما
گر چون تو دلبری برد از کف دل ترا
آگه شوی ز حال دل مبتلای ما
چون مرگ غیر باعث آزردگی تست
شادیم از این که نیست اثر در دعای ما
تیغ از میان کشیدی و از دل کشیدی آه
کشتی از آن و دادی ازین خونبهای ما
خواهیم مرگ مدعی و خویش تا شود
هم مطلب تو حاصل و هم مدعای ما
بیماری رقیب به حالم نکرد سود
سازد مگر وسیله ی دیگر خدای ما
حیران که در دل که کند جا غم جهان
تا شد بر آستانه ی میخانه جای ما
تا چیست سر اینکه به بیگانگان (سحاب)
زود آشنا شود بت دیر آشنای ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.