راز سخن

چهارپارهٔ سترون

خاک دنیا سترون است؛ فقط

خاک دنیا سترون است؛ فقط
رد شخم مرا ملخ زده است
مثل یک برهٔ برنزه‌ شده
وسط گله‌ای که یخ زده است
مثل یک وال خوش‌قوارهٔ خیس
بین شن‌های داغ هرمزگان
مثل لب‌های ریز هنگامه
لای دندان تیز هرمزخان
احتمالا زیاد مسخره‌ام
مثل بوزینه‌های آرادان
یا دروغ است بودنم خیلی
مثل تمساح‌های آبادان
احتمالا اضافی‌ام انگار
مثل بعضی قصاید سعدی
یا عجیب و غریب و بی‌ربطم
مثل بند مزخرف بعدی
حکم: اعدام روی کندهٔ سرو
جرم: کالبدشکافی کیوی
صلح یعنی چک و لگد خوردن
از گزارشگر پرس‌تی‌وی...
در همین حال و روز بودم که
بی حساب و کتاب برگشتی
مثل این چند سالهٔ داروین
مثل آن چند سالهٔ دشتی
از زمانی که می‌شناختمت
آدم تخس بیخودی بودی
هیچ فرقی نکرده هیچ کجات
به خیالت پخی شدی؟ بودی!
بعد صد سال آمدی چه کنی؟
آمدی تا مرا نجات دهی؟
تا خطاهام را به روم آری؟
آمدی شرح واضحات دهی؟
گفتی از این به بعد غصه نخور
نوش‌ها هست از پس هر نیش
اول هفته می‌رویم شمال
آخر هفته هم جزیرهٔ کیش
مات ماتم شمال و کیش کجاست؟
بر نمی‌آید از کسی کاری
مثله‌ام کرده‌اند و می‌ترسم
بعدها هم نیاد مختاری
چند وقتی‌ست مطمئن شده‌ام
حرف مفت و حساب هر دو بد است
آدمیزاد فکر و حرفش نیست
آدمیزاد آنچه می‌کند است×

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.