در زنجیر
بال ِ فرشتگان ِ سحر را شکسته اند
بال ِ فرشتگان ِ سحر را شکسته اند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که :
- مرد !
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند ؟
گاهی چنان درین شب ِ تب کرده ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می رود که مرد
اندیشه می کند :
- شب را گذار نیست !
اما به چشم های تو ای چشمه ی امید
شب پایدار نیست !
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.