راز سخن

آشنا سوز

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و ، پیداست

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و ، پیداست
درین آشفته اندوه ِ نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار !
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی ِ سرد
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه ِ بی قرارم بر لب ِ توست
که می بخشی به شادی ها نویدم
دلم تنگ است و چشم ِ حسرتم باز
چراغی درشب ِ تارم برافروز !
به جان آمد دل از ناز ِ نگاهت
فرو ریزد این سکوت ِ آشنا سوز !

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.