راز سخن

صحیفهٔ پنجم در ذکر شعرا

۴۰۸- مولانا مقصود کاشی

از آدمیزده های شهر خود است و در علم سیاق وقوفی دارد و در شعر طبعش بسیار خوبست، این چند مطلع از اوست:

چون شد سرم به تیغ جدایی ز تن جداسر بی تو خون گریست جدا و بدن جدا
صبا دارد بکف چو گان زلف عنبر افشانشببازی میزند هر لحظه بر گوی زنخدانش
جای سنگش بر تنم پیراهن نیلوفریستگرد گلخن بر سر آن جامه خاکستری است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.