راز سخن

۱۴۹- مولانا شرف الدین علی بافقی

بافق قصبه ایست از قصبات ولایت کرمان و وی در ملک سخنوری و طلاقت بیان سحبان زمان، لا تکلف، تا اختر فضایلش بافق کمال برآمده از پرتو طلوع آن عرصه ساحت فصاحت روشن است . و تا گلبن افضالش در جویبار سرابستان کمالات سرکشیده فضای دلگشای بلاغت از سایه گلشن او خرم و اگر بجواهر اشعار آبدارش ابکار افکار را ترصیع کنند رواست، و اگر فصحای بلاغت انجام سبحه سان دست بدستش گردانند سزاست، این اشعار عذوبت آثار از اوست :

بافق قصبه ایست از قصبات ولایت کرمان و وی در ملک سخنوری و طلاقت بیان سحبان زمان، لا تکلف، تا اختر فضایلش بافق کمال برآمده از پرتو طلوع آن عرصه ساحت فصاحت روشن است . و تا گلبن افضالش در جویبار سرابستان کمالات سرکشیده فضای دلگشای بلاغت از سایه گلشن او خرم و اگر بجواهر اشعار آبدارش ابکار افکار را ترصیع کنند رواست، و اگر فصحای بلاغت انجام سبحه سان دست بدستش گردانند سزاست، این اشعار عذوبت آثار از اوست :
نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویش
که ناگه بوی او گیرد گل و غیری کند بویش
نخواهم شمع من آرایش هر انجمن باشد
هوس دارم که همچون روشنی در چشم من باشد
در جواب مولانا جامی که گفته :
وعده ی آمدن بده، غصه هجر بس مرا
بر سر آن فزون مکن، وعده انتظار هم
چه نیکو گفته:
قطع امید من کنی، دمبدم از وصال خود
تا نکنم دل حزین، شاد بانتظار هم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.