راز سخن

کرده سوم

[زوت:] هاونن را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : آتروخش را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت: فر بر تر را ایستاده خواهم راسپی : من آماده ام . زوت : آبرت را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : آسنتر را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : راسپی را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : سرشاورز ، آن فرزانه آگاه از«منثره» را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . «یثه آهو و یریو . . .» که زوت مرا بگوید . زوت : «آثار توش آشات چیت هچا . . . » که پارسا مرد دانا بگوید . زوت و راسپی : آتربان را ایستاده خواهم. ارتشتار را ایستاده خواهم. برزیگر ستور پرور را ایستاده خواهم. خانه خدای را ایستاده خواهم . دهخدا را ایستاده خواهم . شهربان را ایستاده خواهم . شهریار سرزمین را ایستاده خواهم . جوان نیک اندیش ، نیک گفتار و نیک کردار بهدین را ایستاده خواهم. جوان سخن گوی را ایستاده خواهم . کسی را که خویشاوندی پیوندی کند، ایستاده خواهم. [آتروبان] اَشونی را که در کشور است ، ایستاده خواهم . [آتروبان] فرخنده ای را که [بیرون از کشور] در گردش است ، ایستاده خواهم . کدبانو را ایستاده خواهم .

[زوت:] هاونن را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : آتروخش را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت: فر بر تر را ایستاده خواهم راسپی : من آماده ام . زوت : آبرت را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : آسنتر را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : راسپی را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . زوت : سرشاورز ، آن فرزانه آگاه از«منثره» را ایستاده خواهم . راسپی : من آماده ام . «یثه آهو و یریو . . .» که زوت مرا بگوید . زوت : «آثار توش آشات چیت هچا . . . » که پارسا مرد دانا بگوید . زوت و راسپی : آتربان را ایستاده خواهم. ارتشتار را ایستاده خواهم. برزیگر ستور پرور را ایستاده خواهم. خانه خدای را ایستاده خواهم . دهخدا را ایستاده خواهم . شهربان را ایستاده خواهم . شهریار سرزمین را ایستاده خواهم . جوان نیک اندیش ، نیک گفتار و نیک کردار بهدین را ایستاده خواهم. جوان سخن گوی را ایستاده خواهم . کسی را که خویشاوندی پیوندی کند، ایستاده خواهم. [آتروبان] اَشونی را که در کشور است ، ایستاده خواهم . [آتروبان] فرخنده ای را که [بیرون از کشور] در گردش است ، ایستاده خواهم . کدبانو را ایستاده خواهم .
ای اهوره مزدا ! زنی را ایستاده خواهم که در اندیشه و گفتار و کردار نیک ، سرآمد و خوب آموخته و فرمانبردار شوهر و [رد ] اشون[ چون ] سپندارمز و [چون] زنانی است که از آن تواند. اشون مردی را ایستاده خواهم که در اندیشه و گفتار و کردار نیک ،سرآمد و از «خستویی» آگاه و با «کیذ» بیگانه است و«با کنش خود، جهان را به سوی اشه پیش می برد.»
اینک ، هر یک از شما مزدا پرستان را رد همی خوانم و رد به شمار آورم: امشا سپندان و سوشیانتها را که داناتر ، راست گفتار تر ، یاری کننده تر و خردمند ترند. بیشترین نیروی دین مزداپرستی را آتربان و ارتشتار و برزیگر ستور پرور همی خوانم .
زوت : « یثه هو و یریو . . . » که آتروخش مرا بگوید . راسپی: «اثار توش اشات چیت هچا . . . »که پارسادمرد دانا بگوید . « یثه آهو و یریو . . . » که زوت مرا بگوید . زوت : «اثار توش اشات چیت هچا . . . »که پارسا مرد دانا بگوید . راسپی : ای آتروبان ! تویی زوت ما. زوت : « یثه آهو و یر یو . . . » که اترو خش مرا بگوید . راسپی : «اثار توش اشات چیت هچا. . . .» که پارسا مرد دانا بگوید . زوت : من - زوت - آماده ام که «ستوت بسنیه » را فرا خوانم و باژ گیرم وبسرایم و بستایم .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.