راز سخن

شمارهٔ ۲۶

شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد

شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد
من و آن جعدموی غالیه‌بوی
من و آن ماهروی حورنژاد
نیک‌بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد
باد و ابر است این جهانِ فسوس
باده پیش آر هرچه باداباد
شاد بوده‌ست از این جهان هرگز
هیچ‌کس، تا از او تو باشی شاد؟
داد دیده‌ست از او به هیچ سبب
هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.